حكيم ابوالقاسم فردوسى

259

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه اى شاه پيروز و به روزگار * زمانه مبادا ز تو يادگار مرا خواستى شاد گشتم بدان * كه بادا نشست تو با موبدان و ديگر فرنگيس را خواستى * به مهر و وفا دل بياراستى فرنگيس نالنده بود اين زمان * بلب ناچران و بتن ناچمان بخفت و مرا پيش بالين ببست * ميان دو گيتيش بينم نشست مرا دل پر از راى و ديدار تست * دو كشور پر از رنج و آزار تست ز نالندگى چون سبكتر شود * فداى تن شاه كشور شود بهانه مرا نيز آزار اوست * نهانم پر از درد و تيمار اوست چو نامه به مهر اندر آمد بداد * به زودى بگرسيوز بدنژاد دلاور سه اسپ تگاور بخواست * همى تاخت يك سر شب و روز راست چهارم بيامد بدرگاه شاه * پر از بد روان و زبان پر گناه فراوان بپرسيدش افراسياب * چو ديدش پر از رنج و سر پر شتاب چرا با شتاب آمدى گفت شاه * چگونه سپردى چنين تند راه به دو گفت چون تيره شد روى كار * نشايد شمردن ببد روزگار سياوش نكرد ايچ بر كس نگاه * پذيره نيامد مرا خود به راه سخن نيز نشنيد و نامه نخواند * مرا پيش تختش به زانو نشاند ز ايران به دو نامه پيوسته شد * بمادر همى مهر او بسته شد سپاهى ز روم و سپاهى ز چين * همى هر زمان بر خروشد زمين تو در كار او گر درنگ آورى * مگر باد زان پس بچنگ آورى و گر دير گيرى تو جنگ آورد * دو كشور به مردى بچنگ آورد و گر سوى ايران براند سپاه * كه يا رد شدن پيش او كينه خواه ترا كردم آگه ز ديدار خويش * ازين پس بپيچى ز كردار خويش [ آمدن افراسياب به جنگ سياوش ] چو بشنيد افراسياب اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن بگرسيوز از خشم پاسخ نداد * دلش گشت پر آتش و سر چو باد بفرمود تا بر كشيدند ناى * همان صنج و شيپور و هندى دراى بسوى سياوش بنهاد روى * ابا نامداران پرخاش جوى بدانگه كه گرسيوز بد فريب * گران كرد بر زين دوال ركيب سياوش بپرده در آمد به درد * بتن لرز لرزان و رخساره زرد فرنگيس گفت اى گو شير چنگ * چه بودت كه ديگر شدستى برنگ چنين داد پاسخ كه اى خوبروى * بتوران زمين شد مرا آب روى بدين سان كه گفتار گرسيوزست * ز پرگار بهره مرا مركزست فرنگيس بگرفت گيسو بدست * گل ارغوان را بفندق بخست پر از خون شد آن بسّد مشك بوى * پر از آب چشم و پر از گرد روى همى اشك باريد بر كوه سيم * دو لاله ز خوشاب شد به دو نيم همى كند موى و همى ريخت آب * ز گفتار و كردار افراسياب به دو گفت كاى شاه گردن فراز * چه سازى كنون زود بگشاى راز پدر خود دلى دارد از تو به درد * از ايران نيارى سخن ياد كرد